سه غزل با يك قافيه و رديف
۱
گفتم:كجا؟برگرد؛اين رسم آدم نيست گفتا كه عيشت را مانند من كم نيست
گفتم:بيا "روشن"خاموش كن آتش گفتا هراس آباد از پايه محكم نيست
گفتم : خطا ديدي سو تفاهم شد گفتا كه حكمت بود ؛اين قصه مبهم نيست
گفتم :تو در خوبي تنهاي تنهايي گفتا بدي ها را مثل تو عالم نيست
گفتا: چه مي خواهي؟گفتم:دو دستت را گفتا:هوس بازي در كوي خاتم نيست
۲
چرا برگونه گلها صفاي صبح شبنم نيست؟ چرا بر زخم اين مردم نمك ها هست و مرهم نيست؟
عجب زنجير مرموزي به دست و پاي ما كردند! كه عادت كردگان هستيم و در قاموس ما رم نيست
رهايي را نمي جوييم و از رفتن نمي گوييم چنان مالوف شد ما را كه گويي ذره اي كم نيست
زبس گفتند و ما ساكت؛گمانم وحي منزل شد به باور ها رسيد اينك كه اين جز راه ملهم نيست
چه شد وقتي كه در دنيا بتي مسجود آدم شد يكي مرد خليل آسا؛ يكي زن مثل مريم نيست
۳
هيس اي غزل خاموش انسي فراهم نيست لب تر نبايد كرد جايي كه محرم نيست
سازي كه بي همتا در زخمه اش دارد مرثيه عشق است؛ گر چه محرّم نيست
انگور چشمش را چيدم به خم كردم ديدم ولي دُردش رطل دمادم نيست
در باغ رويايش از من گلي گم شد گشتم ولي ديدم جز نخل ماتم نيست
بر من ببخشاييد شعرم اگر سست است انديشه لرزان است وقتي كه همدم نيست