پيشاپيش روز همكارانم مبارك!!!!!

معلم ناراحت و خشم آگين دفتر رو روی میز کوبید و داد زد:

 سارا ...


دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت

 و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان

گفت : بله خانوم؟


معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای

سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:


چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره

 نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در

 مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!


دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به

زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش

حقوق می دن...


اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش

خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک

بخریم که شب تا صبح گریه نکنه... اونوقت... اونوقت قول

 داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من

دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت

قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین

 سارا ...


و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد . .

شهيدي كه نماز نمي خواند

چند سال پيش خاطره اي را به شكل داستان نوشتم ودر وب گذاشتم و يك بار يه روز نامه منتشر كرد.گذشت و گذشت تا اينكه اون هفته رفيقي زنگ زده كه يه داستان تو روي خروجي چند خبرگزاري است.در گوگل جستجو كردم و ديدم ۶۷۲۰سايت ؛ وب و حتي خبر گزاري هاي رسمي در داخل و خارج اين خاطره را منتشر كردند.البته بعضي ها نخواستن اسم من از قداست سايتشان كم كند و فقط به داستان بسنده كردند.با تشكر از همه آنها ؛متن را با چند عكس خود آن سايت ها  كپي كردم و در ذيل آوردم.البته باز هم بگم كه قبلا در وب بود و تكرار آن به خاطر رويكرد تعجب بر انگيز و تشكر آميز!سايت ها و خبر گزاري ها ست:

 

 

از نماز نخواندنش، آن هم در اول وقت كه همه‌ى بچه‌ها به امامت روحانى گروهان مشغول اداى آن بودند؛ بايد حدس مى‌زدم كه مسلمان نيست، ولى هيچ وقت چنين برداشتى به ذهنم خطور نكرد. مخصوصا اين كه سه روز پيش هنگام خواندن زيارت عاشورا ديده بودم كه او نيز پشت خاكريز و كمى دورتر از بچه‌ها، زنگار دل به آب ديده شستشو مى‌كرد.

بعد از نماز به طرف او رفتم و سلام دادم. احوالپرسى گرمي كرديم و با هم روى چمن‌هاى بهارى كه از شدت گرما خيلى زود پاييزى شده بودند ؛نشستيم .حس كنجكاوى وادارم مى‌كرد تا بپرسم چرا نماز نمي‌خوانى ؟! اما نجابتى كه در سيمايش مى‌ديدم‌، اين اجازه را به من نمي‌داد. پرسيدم:چند وقت است كه در جبهه‌اى‌؟

دو ماه مى‌شود.

از كجا اعزام شدى‌؟

يزد.

مى‌توانم بپرسم افتخار همكلامى با چه كسى را دارم‌؟

كوچيك شما اسفنديار.

اسم قشنگى است، به چه معنى است؟

اسفنديار يك اسم اصيل ايرانى است. از دو قسمت "اسفند " و "داد " تشكيل شده است . در ايران باستان "اسپنت تات "بود كه بر اساس قاعده ابدال ؛حروف "پ " به "ف "و "ت "به "د " تبديل  و نام من هم شده  اسفنديار، يعني داده‌ي مقدس.

وقتى ديدم اين گونه سليس و روان حرف مى‌زند، من نيز از سدى كه حيا برايم ساخته بود، گذشتم و خيلى رك و پوست كنده پرسيدم: چرا نماز نمى‌خوانى؟

 نماز؟ نماز چيز خوبى است. گفت و گوى خدا با انسان است. كى گفته كه من نماز نمى‌خوانم؟

خودم ديدم كه نخواندى.

خنده ى مليحى كرد و گفت:يكبار كه دليل نمى‌شود.

ولى بچه‌ها مى‌گفتند هميشه موقع نماز خواندن به بهانه‌هاى مختلف از آنها دور مى‌شوى.

راست مي‌گويند. ولى دلم هميشه با بچه‌هاست .

چگونه؟

از طريق عشق به وطن . در احاديث اسلامى خواندم كه "حب الوطن من الايمان "

 من به وطنم عشق مي‌ورزم و مطمئنم همين ايمان، نقطه‌ى اتصال محكم من و بچه‌هاست .صحبت‌هاى ما گل انداخته بود كه مهرداد، امدادگر گروهان صدايم كرد كه براى گرفتن دارو به بهدارى برويم. از اسفنديار خداحافظى كردم و او نيز در حالى كه دستانم را محكم مي‌فشرد ؛گفت: " بدرود "

در طول مسير آنقدر به حرفهايش فكر مي‌كردم كه دو بار نزديك بود فرمان آمبولانس از دستم خارج شود و با " چيكار مي‌كني ؟!" مهرداد به خود مى‌آمدم.

در برگشت به مقر از سكوت آنجا فهميدم كه نيروها رفته‌اند.پرس و جو كردم و گفتند گروهان آنها براى تحويل خط قلاويزان به سوى مهران رفته است. از مسؤول تعاون پرسيدم:

اين گروهان از كجا آمده بود؟

 تهران

ولى او به من مي‌گفت از يزد آمده‌ام.

كى؟

يكي از بسيجى‌ها.

نه، اين‌ها همه از تهران آمده‌اند. نشانى‌اش چى بود؟

مى‌گفت اسمم اسفنديار است .

مسؤول تعاون فورا ليست اسامى گروهان را گشود و دنبال اسم اسفنديار گفت:

راست گفته، ساكن يزد است. اما چون دانشجوى دانشگاه تهران بوده، از تهران اعزام شده ...

دانشجو؟

بله‌.

چه رشته‌اى؟

چه مى‌دانم.

حالا مسأله براى من پيچيده تر شده بود. به كسى نمى‌گفتم، اما با خودم كلنجار مى‌رفتم كه چرا دانشجوى بسيجى نماز نمى‌خواند؟! اين فكر هميشه با من بود و هر وقت محلى را كه من و او نشسته بوديم ؛مى‌ديدم، به يادش مى‌افتادم.

مدت‌ها گذشت تا اين كه يك روز صبح ساعت 5 با بى‌سيم اعلام كردند كه فورا آمبولانس بفرستيد.با مهرداد به سوى خط رفتيم، تا جايى كه مى‌توانستيم با آمبولانس رفتيم و وقتى ديديم ديگر نمى‌توانيم، گوشه‌اى پارك كرديم.من برانكارد را و مهرداد جعبه‌ى كمك‌هاى اوليه را گرفتيم و به راه افتاديم. به بالاى قله رسيديم و فرمانده گروهان با ديدن ما در حالى كه نفس نفس مى‌زد، گفت: عجله كنيد.

چى شده‌؟

خمپاره دقيقا خورد روى سنگر و سه نفر شديدا مجروح شدند.به سوى سنگر رفتيم و ديديم بچه‌ها آخرين نفر را از زير آوار بيرون مى‌كشند. كمى نزديك‌تر شديم، دو بسيجى را ديديم كه تمام صورتشان غرق خون بود.مهرداد بالاى سرشان دو زانو نشست كه نبض‌شان را بگيرد و هر بار با "انا لله و انا اليه راجعون " گفتنش مى‌فهميدم كه شهيد شده‌اند.سومى نيز شهيد شده بود. مسؤول تعاون گروهان آمد تا نام و نشانى آنها را از روى پلاكى كه بر گردن داشتند ؛شناسايى كند و بنويسد.

با ديدن نام اسفنديار خشكم زد.جلوتر رفتم و خواندم : " اسفنديار كى‌نژاد، دانشجوى سال سوم پزشكى، ساكن يزد، دين زرتشتي... "

چفيه را كه مهرداد روى او انداخته بود؛ از صورتش كنار زدم و احساس كردم با همان خنده‌ى مليح كه به من گفته بود: " يكبار كه دليل نمى‌شود " جان داد.وقتى او را در كنار دو بسيجى ديگر ديدم ؛به ياد آن حرفش افتادم كه مى‌گفت: "به وطنم عشق مى‌ورزم و مطمئنم همين ايمان‌، نقطه‌ى اتصال من و بچه‌هاست "

آرى اين چنين بود. كنار سرش نشستم و به رسم مسلمانان برايش فاتحه خواندم و در حالي كه چفيه را روي صورتش مي‌كشيدم، گفتم : " داده مقدس! در راه مقدسي هم رفتي، بدرود "

«سلسلـه خاطراتـي از دانشگـاه و خطرات پـس از آن»(12)

 

.شاهنامه يكي از منابع اصلي درسهاي ما در دانشكده بود و امتيازي كه ما نسبت به همه دانشجويان ادبيات در همه دانشكده هاي كشور داشتيم، برخورداري از استاد و ميرجلال الدين كزازي بود كه همين پارسال داستان بازنشسته كردن ايشان يكي از سياسي ترين موضوعات روزنامه ها بود.

ايشان در كلام منحصر  به فرد بود، به گونه اي كه وقتي سخن مي گفت، با ذره بين نمي توانستي در جملاتش يك كلمه عربي پيدا كني. گاهي اوقات واقعاً نمي فهميديم، چه مي گويد.

بعدها در دوره كارشناسي ارشد، دكتر سيدحميد جليليان استاد عربي ما بود كه وقتي از من پرسيد، كجا درس خواندي؟ و گفتم علامه، گفت: با كزازي هم درس داشتي؟ گفتم: آري. خنديد و گفت: مرد عجيبي است. زماني همكلاسي من بود و براي هر يك از بچه ها كه اسم و فاميلشان بنيه عربي داشت، اسامي معادل فارسي مي گذاشت و مرا كه سيد حميد طبيبان بودم، صدا مي كرد «سرور ستوده پزشكيان»

هم رستم و سهراب و هم رستم و اسفنديار را با او پاسيدم. چندين جلسه اول كلاسها را در خصوص شاهنامه و شاهنامه سرايي در ايران سخن گفت كه هنوز هم مرور كلمات و جملاتش برايم شيرين است. به گونه اي درس مي داد كه انگار در آن زمان است و با مشكلات اين زمانه هيچ آگاهي ندارد.

چنان از رويين تني زيگفريد، قهرمان آلماني ها در حماسه نيبلونگن و آشيل يا اخيلوس قهرمان افسانه اي يونانيان و اسفنديار، قهرمان حماسه شاهنامه مي گفت كه انگار نمي ديد در جامعه رويين تنان فراواني هستند كه حتي تير دعا هم بر آنان كارساز نيست.

وقتي ابروان متورم شده از تعجب ما را در ناسازگاري رويين تني با غيرجاودانگي آنان يعني مرگ مي ديد، دست به دامن اسطوره و افسانه مي شد و مي گفت زيگفريد داشت در آب شنا مي كرد تا رويين تتن شود كه برگي به پشتش ماند و همان جا نقطه آسيبش شد. ما نپرسيديم كه آشيل چه شد و او خود گفت: مگر نشنيديد در فارسي ضرب المثل است كه «بر قوزك پايش لعنت» يا «پاشنه آشيل»؟. مادرش پس از تولد داشت وارونه در رود «ستيكس» او را در آب فرود مي كرد تا رويين تن شود كه چون با دو دست خود دو قوزك پايش را نگه مي داشت، همان جا نقطه آسيبش شد و در نبرد تروا زخم برداشت.

درباره اسفنديار هم مي دانستيم وقتي در آب گنگ فرو رفت، چشمش را بست و رستم تير گز را به چشمش زد.

من به ياد آن تكه از شعر احمد شاملو در ابراهيم در آتش افتادم كه چه زيبا سرود:

و شير آهنكوه مردي از اين گونه عاشق

ميدان خونين سرنوشت

به پاشنه آشيل

در نوشت

رويينه تني

كه راز مرگش

اندوه عشق و

غم تنهايي بود.

آه اي اسفنديار مغموم

تو را آن به كه چشم فرو پوشيده باشي

استاد كزازي در هر دو درس نمي خواست يا نمي توانست شبيه سازي كند، اما در لابلاي حرف هايش بود كه اسفنديار نماد دين و رستم نماد مليت بود.

گشتاسب مي دانست فرزندش اسفنديار كه خلاصه دين بود، براي پادشاهي دست به هر كاري مي زند و از ديگر سو از رستم مي ترسيد. گفت دين را به جنگ مليت مي فرستم.

چون مي دانست هيچ چيز جز دين نمي تواند، مليت را در وجود يك جامعه خاموش كند.

غرور كاذب اسفنديار و رستم هم به نوبه خويش جالب و جذاب بود. مخصوصاً آن جا كه دين مي خواهد دست مليت را به بند بكشد و رستم فرياد بر مي آورد زنجير دين بر دست و پايم ننگ است و «نبندد مرا جز سپهر بلند»

اسفنديار خوب مي داند كه پادشاهي او بر ايران در گروي اين كار است و خواهش مي كندو حتي التماس كه فقط براي ظاهرسازي هم كه شده در آستانه ورود به كاخ گشتاسب دستهايت را ببندم. اما رستم حرفي مي زند كه نمي دانم اگر الان بود هم همان حرف را مي زد يا نه؟ مي گويد من نماينده يك ملت در تمام طول تاريخم كه آزاد زندگي كردند. چگونه مي توانم دست هايم را به بند تو درآورم؟ به نسل هاي آينده ايران چه بگويم؟ از بدنامي مرگ اسفنديار مي ترسيد، اما بدنامي زنجير بدتر بود. او كارش را كرد، اما نمي دانست پيروان اسفنديار دمار از روزگار نوادگان او درمي آورند!!؟

شايد باي شما خسته كننده باشد ؛ ولي هنوز وقتي به لحن كلام استاد كزازي فكر مي كنم ؛ اسرشار از شعف مي شوم و در اين بخش شرح يكي از كلاس ها را مي آورم.اميد وارم بر من ببخشيد اگر با ادبيات گفتاري و نوشتاري شما نا سازگار است:

چرا رستم در هماوردی و روبارویی با اسفندیار به فریب و فسون دست می آزد؟ این رفتار زیبنده جهان پهلوان ِ شاهنامه نیست .اما لابه های رستم در اسفندیار کارگر نیفتاد او به ناچار تیرِ گزین ِ دو شاخ را در کمان نهاد و مرگ و زمان ِاسفندیار را بدینسان به چشمان او گسیل داشت. اسفندیار از اسب به زیر افتاد و، اندکی پس از آن جان باخت. اما پیش ازمرگ با استاد سخن گفت، به گونه ای پذیرفت که آن سرنوشت را، وی خود برای خویش پایه ریخته بوده است،و رستم بر آنچه بر او رفته است به راستی گناهی نداشته است. سپس اسفندیار به کاری شگفت آور دست یازید، آن کار این بود که پورِ مِهین خویش بهمن را، به رستم سپرد تا او را در زابلستان بِپرورد و، بیاموزد و، مردی شایسته ی فرمان راندن بر ایران از او بسازد. این رفتار ِاسفندیارآشکارا نشان می دهد که او به راستی کینی از رستم در دل نداشته است .مانند هر ایرانی دیگر، رستم را چونان پهلوانی بزرگ ، یا بدانسان که اختر شماران و پیشگویان هنگامی که زال و رودابه با یکدیگر پیوند می خواستند گرفت، باد دیدن زایچه و اختر رستم گفتند امید ایرانیان می شمرده است .انگیزه ای دیگر جز باور و دل استواری بر رستم، شاید آن است که اسفندیار امیدی به پدر خویش گشتاسب نداشته است که او را به مرگجای سیستان فرستاده بوده است، تا او بهمن را به شایستگی بپرورد و ببالاند. پشوتن، که گفتیم خردِ گسسته ی اسفندیار شمرده میشده است این کار اورا استوار می دارد اما بزرگان ِ زابلستان همداستان نبوده اند که رستم بهمن را بپرورد و نزد خود نگاه بدارد، به او می گفتند که به هر روی بهمن کین ِ پدر را در دل همواره نِهُفته خواهد داشت، هر زمان بتواند این کین را خواهد توخت. خون پدر را از کُشَندگان او که با زابلیان است، خواهد ستاند اما رستم بر پایه ی خوی و خیم ِ پهلوانی خویش در پاسخ می گوید که من آنچه را هم اکنون شایسته می دانم به انجام خواهم رساند، از آینده هیچ کس آگاه نیست هر چه بودنی باشد و سرنوشت، به انجام خواهد رسید اما آن نگرانی و بیم که زُواره و دیگر بزرگان سیستان داشته اند، بیراه نبوده است آینده آشکار می دارد که بهمن به کین خواهی پدر به سیستان می تازد. زمانی که رستم در چاه برادر نابکار خویش شَغاد در افتاده بوده است و از جهان رفته. بهمن سرزمین پهلوانان را برمی آشوبد، نخست بر آن سر افتاد که زال را پیری دیرینه سال و زمان فرسود بوده است، از پای در آورد اما پیران و اندرزگران او را ازین کار باز می دارند. به ناچار بر پایه ی سوگندی که بهمن یاد کرده بوده است میفرماید که قفسی آهنین بسازند و زال را در آن قفس بیافکنند و همواره بیاویزند تا پای او هرگز خاک را درنساید تا سوگندِ بهمن راست و درست برآید و بشود. به هر روی نمی خواهم به این نکته به فراخی بپردازم اما همچنان در دو کمانه می گویم که اگر در پیکره ی داستان بهمن زال را نمی کشد، چندان به بخشایندگی و بزرگواری او باز نمی گردد. زال در شاهنامه نامیراست، زیرا که در نماد شناسی شاهنامه زال نشانه ی راز آلود زمان است . من بر آنم که زال باز تابی است از خدای باستانی ِ زمان در فرهنگ و باورشناسی ایرانی که زَروان یا زُوروان نامیده می شده است حتی می توان بر آن بود که، نام ِ زال با نام ِ این خدا در پیوند است. سِتاک یا ریشه ی باستانی و تاریخی هر دو نام یکی ست. آن زر که ما در زَروان می بینیم، نامی شده است برای پهلوان ِ پیر سر شاهنامه. زال ،زَر هم نامیده شده است. ریختی دیگر از زال. آنچنان که گاه رستم ِ زال رستم ِ زر، گفته شده است نمونه را در چامه ی بلند و بی مانند فرخی سیستانی که به چامه ی سومَنات نام برآورده است این آمیغ رستم و زر به کار رفته است .زر می تواند ریختی دیگر بیابد مُصّوت کوتاه به مصوّت بلند دگرگون بشود، آن ریخت زار است. در زبان های ایرانی هم می دانید «ر»و« ل» یا لام، جای یکدیگر را می گیرند. پس زار به ریخت زال در آمده است. از دید زبانشناسی ِ تاریخی ِ سنجشی این دو نام را در سِتاک می توانیم با نام ِ خدای زمان در اسطوره های یونانی بسنجیم که، کِرِنوس بوده است. ستاک آن نام هم سنجیدنی است با ستاکی که زَروان و زال از آن برآمده است. هم از این روست که ما در شاهنامه هیچ سخنی از مرگ و فرجام زال نمی بینیم. می توان بر این پایه ویژگی ِشگفتی انگیز زال را که پیرسری ِ اوست نیز، باز نمود و راز گشود. زال نوزادی بود که پیر به جهان آمد. این پیری در نوزادی می تواند بازگردد به پیوندِ زال با زمان، فرجامی بود در آغاز یا آغازی در فرجام . به هر روی، بهمن نزد رستم می ماند، برنایی برازنده و برومند می شود . زمانی گشتاسب پیکی به سیستان می فرستد و، ازرستم می خواهد که بهمن را به نزد او گُسیل دارد . رستم چنین می کند، این فرجامی فرخنده بر داستان رستم و اسفندیار می سزد که این بیتهای پایانی داستان را من برای شما برخوانم.

با پادشاهی بهمن بخش پهلوانی شاهنامه به فرجام می آید، بخش تاریخی آن آغاز می گیرد. زیرا بهمن ِ اسفندیار با اردشیر دراز دست پادشاه هخامنشی یکی دانسته اند.
شنیدم من بر پا ایستاده رسیدی تا به زانو دستِ بهمن
بیتی از چامه ی پرآوازه ی شب از منوچهری. در این بیتها از شاهنامه نیز بر دراز دستی بهمن یا اردشیر انگشت بَرنهاده شده است:
چو گشتاسب روی نبیره بدید /شد از آبِ مژگان رخش ناپدید
بدو گفت:«اسفندیاری تو، بَس /نمانی جز او را، به گیتی، به کَـَس.»
وُرا یافت روشن دل و یادگیر/وز آن پس همی خواندش اردشیر
گَوَی بود با زور و گسترده دست /خردمند و دانا و یزدان پرست.
چو بر پای بودی سرانگشتِ اوی / ز زانو فروتر بُدی مشت اوی.
همی آزمودش، به یک چند گاه / همی کرد بالای او را نگاه
به میدان و هنگام ِبزم و شکار/ گَوی بود مانندِ اسفندیار
از او هیچ گشتاسپ نشکیفتی / به مِی خوردن اَندرش بفریفتی
آنچنان گشتاسب بهمن را گرامی می داشت که بی او به سر، نمی توانست برد و شکیبا نمی توانست ماند. به هنگام نشستن ِبه بزم وباده نوشی هم ، بیش از پیش او را گرامی می داشت. زیرا که باده آنچنان را بدانسان که در آن داستان شنیده اید، آنچنان تر می کند.
به هر روی داستان بدینسان به فرجام می آید، اما جز آن نکته ی بنیادین، چند نکته ی دیگر نغزهم در این داستان هست که اندیشه ی ما را به خود در می کشد. نکته هایی که پُرسمان خیز و هنگامه ساز و پُرچند و چون است، مانند آن فریب و فسون که رستم در کار آورد. یک نکته این است که، چرا اسفندیار با رستم به نبرد بر می پردازد؟ چیستی و چرایی این نبرد راچگونه می توان یافت؟ پاسخی که من بدین پرسش می دهم این است : در رویارویی رستم و اسفندیار به راستی دو ویژگی ، دو پایگاه، با هم نبرد می آزمایند، پادشاهی و پهلوانی. هرگز پیش از این نبرد ما به این گونه رویارویی و هماوردی در شاهنامه باز نمی خوریم . پهلوانی و پادشاهی دو روی یک سکه اند، اگر یکی نباشد دیگری بهانه ی بُوِش یا علت وجودی خود را از دست خواهد داد.اگر پادشاه تاجدار است، پهلوان تاجبخش است. می توان گفت که پادشاهی بر پهلوانی استوار شده است. پس این دو نمی باید ،روباروی یک دیگر بایستند. در داستان رستم و اسفندیار چنین می شود. پادشاهی و پهلوانی از هم جدا یی می گیرند، با هم می ستیزند در می آویزند. درست است که پهلوانی بر پادشاهی چیره می شود، بدانسان که ما در سراسر شاهنامه می بینم. هر زمان نیاز هست که یکی ازاین دو بر دیگری برگزیده بشود، هر آینه پهلوانی است که بر پادشاهی برتری می یابد پهلوانان همواره از آن تن در می زنند، که پادشاهی را بپذیرند، زیرا پهلوانی کم از پادشاهی نیست در شاهنامه می توانیم گفت حتی برتر از آن است. اما به راستی رستم که نماد پهلوانی است با کشتن اسفندیار که نماد پادشاهی است خود را نیز می کشد. همان پیشگویی است که آن را به زرتشت باز خوانده اند. زرتشت پیش گفته بود که هر کس اسفندیار را بکشد به خواری کشته خواهد شد. کیفر کشتن اسفندیار مرگ زبونانه ی رستم است، مرگی که به هیچ روی سزاوار پهلوانی بزرگ چون او نیست. رستم و رخش در آن چاه سارکه نابرادری ِ نابکار ِ رستم در کابلستان بر سر راه وی کنده بوده است، می افتند و می میرند. مرگی درخشان برای رستم نیست، مرگی است از سر ِناچاری. به هر روی یک نکته این است. نکته ی دیگر که همچنان جای درنگ و چند و چون دارد، در داستان رستم و اسفندیار، آن است که چرا اسفندیار که در فرهنگ آیینی ایران سِپند ترین چهره است، زیرا که گسترنده ی دین بِهی است. زیرا که این سپندی در نام او هم آنچنان که پیشتر از او یاد رفت ،آشکار است، آفریننده ی سپند و پاک است اسفندیار. چرا چهره ای چنین آیینی ،سپند، پاک در شاهنامه تا مرز ِچهره ای خودکامه، خشک اندیش، یک سو نگر فرود می آید! چهره ی اسفندیار به راستی در شاهنامه چهره ای فره مند و پر فروغ نیست، خواننده همواره رستم را می ستاید، گرامی می دارد، او را درکردار و رفتار درست و به آیین می شناسد نه اسفندیار را . این دوگانگی، ناسازی چیست، از کجاست؟ پرسشی است که به راستی پاسخی، روشن و بسنده برای آن نیست . پاسخی که من بدین پرسش می دهم این است :تو گویی دو روند، دو جویبار، در فرهنگ و تاریخ ایران که از یکدیگر جدا بوده اند، هر کدام به راه خویش می رفته است در این داستان به هم می رسد با یکدیگر در می آمیزند، می توانیم گفت، شاید، که یکی فرهنگ ِرسمی، فرهنگ دیوانی بوده است، یکی فرهنگِ مردمی. اسفندیار چهره ای ست از فرهنگ دیوانی، رستم چهره ای ست از فرهنگ مردمی. از آنجاست که اسفندیار در برابر شکوه و فـَرّّ رستم بی فروغ می ماند . حتا بهمن، فرزند اسفندیار که چهره ای نکوهیده تر از پدر، در شاهنامه دارد، در نوشته های پهلوی با ویژگی و بَر نام ِ کِشتَرکَـَیان ستوده آمده است و گرامی داشته شده است .پایگاه و ارج بهمن در میان کََیانیان به ارج و پایگاه ستاره ی تِشتَریا تیر در میان ستارگان می ماند. تِشتَر ستاره ای ست سپند . زیرا ستاره ی باران است، ستاره ای است که مایه ی فراخی و پر باری و تََرسانی ست. ایزدی که در این ستاره ، نمادینه شده است همواره با دیو خشکسالی در ستیز است .این است که نکته ای دیگر بنیادین در داستان رستم و اسفندیار این دیگر سانی و وارونگی چهره هاست. اما برگردیم به آن نکته ی دیگر که بیش از هر نکته ای در داستان رستم و اسفندیار ذهن خواننده را ، به خود در می پیچد. اما پیش از اینکه این نکته را بشکافم، خوش می دارم که از آسیب جای اسفندیار یاد کنم که چشم اوست . ما در حماسه هایی چند با پهلوان رویینه تن روبروییم. آشناترین این رویین تنان، پهلوانِ نامدار یونانی، اَخیلوس یا آشیل است . هر کدام از پهلوانان ِ رویین تن آسیب جایی داشتند، همان آسیب جای است که مایه ی مرگ آنان می شود. آسیب جای پهلوان یونانی ، پاشنه ی پای اوست . مام ِ آشیل از بَغ بانوان بود، از خدایان مادینه ،بَغ بانویی به نام تِتیس.هنگامی که آشیل را زاد، او را از فراز نای اُلَمپ به جهان زیر زمین برد، به جهان مردگان. رودی سپند آیینی بود به نام استیکس ،جهان مردگان را از جهان زندگان جدا می داشت روانهای مردگان می بایست از این رود می گذشتند تا به جهان زیر زمین به هادِس راه می بردند بر پایه باورهای یونانیان کهن اگر برای جنگاوری، پادشاهی آیین سوگمرگ برپای داشته نمی شد ،روان او بر کرانه ی این رود سرگردان می ماند. آن زورق بان دوزخی که شاروُن نام داشت، مردی چهره درهم کشیده، دُژم روی، هراس انگیز ،مرده را بر زورق خود بَرنمی نشانید و از این رود نمی گذرانید و به کرانه ی دیگر نمی برد آبهای این رود، آبهایی از گونه ای دیگر بود. تتیس آشیلِ نوزاد را ، برهنه تن در این رود فرو برد. تن نوزاد با این آبِ سپند پیوند گرفت، مگر در آنجا که تتیس با دو انگشت خود پشت پای آشیل را گرفته بود، آب رود بدان بخش از تنِ نوزاد نرسید. آن بخش آسیب پذیر ماند. یا پهلوان ژرمنی، زیگفرید که همچنان رویینه تن است، آسیب جایی در پشت خود داشت هنگامی که تن در خون اژدها می شست تا رویینه بشود برگی از درخت افتاد و بر پشت او جای گرفت و خون به اون بخش از پشت وی نرسید. از دید اسطوره شناسی ِ سنجشی اگر ما آسیب جای این پهلوانان رویینه تن را با آسیب جای پهلوان ایرانی بسنجیم، آشکارا برتری و مایه وری و ژرفای اندیشه و فرهنگ ِایرانی را خواهید دید .اوش یا پاشنه معنایی راز آلود، نهانی در خود نهفته نمی دارد، اما آسیب جای اسفندیار چشم ِ اوست این نکته ی نغزِ نهان را بر ما آشکار می دارد، آنچه به آدمی گزند می رساند ، حتی می تواند مایه ی مرگ و نابودی او بشود، چشم اوست، نگاه اوست ،اندیشه ی اوست، ازآنجاست که ما آسیب می پذیریم. چشم ما می توانم گفت برترین ِاندام ماست ، چشم ماست که اندیشه و خرد و ذهن ما را می سازد. ساختار ذهن ِ ما دیداری ست. ما از بینایی بیشترین بهره را می بریم برای همین است که در بسیاری از زبان های جهان واژه ی دیدن برابر می افتد با اندیشیدن. در پارسی نیز چنین است. می گوییم در این باره چه می بینی؟ چه می اندیشی؟ بینش تو، دیدگاه تو، نگاه تو چیست؟ این معنای ژرف که در آسیب جای اسفندیار هست، نه در پشت زیگفرید نهفته است، نه در پاشنه ی آشیل. به هر روی، بر گردیم به آن نکته ی ناب ِ بنیادین. چرا رستم در نبرد با اسفندیار به فریب و فسون دست میازد؟ پاسخ این است: چون اسفندیار پهلوانی ست رویینه تن. پیشترهم گفتم رویینگی اسفندیار چندان در شاهنامه باز نتافته است، چند جا از آن سخن رفته است، آن هم به شیوه ای نمونش وار، به اشارت. استاد هرگز در رویینگی درنگ نورزیده است، آن را به فراخی در داستان نیاورده است. اما به هر روی اسفندیار رویینه تن است، پس پهلوانی است فراسویی، از گونه ای دیگر . تیر ِگـَزین، چاره ی که سیمرغ می یابد ،همسنگ وهمتراز رویینگی است در اسفندیار. با این چاره با این ترفند، آن بخش مینوی و فراسویی که در اسفندیار هست، رویینگی وی، کارکرد و اثر خود را از دست می دهد. اسفندیار فرو می افتد تا پهلوانی مانند دیگر پهلوانان، پهلوانی که از گوشت و پوست و خون ساخته شده است. چنین پهلوانی هرگز هماورد رستم نیست. پس نمی توان گفت که به راستی رستم به فریب و فسون، به ترفند ونیرنگ دست یازیده است. همواره در حماسه، ما در برابر هر نماد، به نمادی وارونه باز می خوریم، که من آن را پاد نماد می نامم. چون جهان ِ حماسه آنچنان که پیشتر هم گفته شد جهان روبارویی و ستیز و کشاکش و هماوردی است. پس هر نمادی همتایی، همسنگی، وارونه ی خویش دارد که پاد نماد آن است، چون اگر چنین نباشد آن کشاکش و ستیز در نخواهد گرفت، حماسه ای پدید نخواهد آمد. هر کدام از این دو را اگر ما نماد بنامیم رویینگی یا تیر گزین، آن دیگری پاد نمادِ آن یک خواهد شد. هنگامی که نماد و پاد نماد در داستان پدید می آیند، یکدیگر را از کارآیی و اثر می اندازند، دو پهلوان هم سنگ و همتراز می شوند در چنین چگونگی و حالی، هیچ پهلوانی تاب ایستادگی در برابر رستم را ندارد. از این روست که اسفندیار به دست رستم از پای درمی آید. پادشاهی بَرخی ِ (قربانی) پهلوانی می شود، اما پهلوانی هم پایگاه خود را از دست می دهد. رستم با کشتن اسفندیار به راستی خود را می کشد هم از این روست که با مرگ رستم بخش پهلوانی در شاهنامه به پایان می رسد، بخش تاریخی آغاز می گیرد. به هر روی هر کدام از داستان های شاهنامه را ما بکاویم، بررسیم، به ژرفی در آن بنگریم ، با نکته های نغز و نهفته ی بسیار روبه رو خواهیم شد، یافتن این نکته ها باز بسته است به توان کاوش و ژرف نگری ما در شاهنامه. شاهنامه، بارها گفته ام نامه ی فرهنگ و منش ایرانی است، نامه ی هزاره هاست، هزاره های تاریخ و فرهنگ ایرانی در شاهنامه به یادگار مانده اند، برای ایرانیان. همه ی ایرانیان هر زمان می توانند بر پایه ی شناختی که از شاهنامه دارند راهی به مازهای راز، به هزار تویی که شاهنامه را می سازد، ببرند. پاره ای،بخشی، نمودی، بازتابی، نکته ای از فرهنگ و منش ایرانی را از میانه این مازها و هزارتوها به در بکشند و بشناسند و بشناسانند. من آگاهانه واژه ی تاریخ را به کار نمی برم چون شاهنامه فراتر و فزون تر و مِهین مایه تر و بَرین پایه تر از آن است که کتابی تاریخی باشد. ما در شاهنامه تاریخ را به شیوه ای نهانی و نِهادین باز می یابیم. بدان شیوه ای که ایرانیان آن را در درازنای زندگانی خود آزموده اند. بازتابِ رخدادهای تاریخی را در ژرفای ِ نهاد ایرانی می بینیم. به ویژه ، نهاد ِ فراگیر ما ایرانیان،آن چه من آن را ناخودآگاهی ِتباری ِ ایرانی می نامم . فسون ِ فسانه رنگ شاهنامه نیز از همین ویژگی مایه می گیرد .اگر کتابی تاریخی می بود مانند، هر کتابی دیگر از این دست، دّژَم بود و خشک و بی بهره از گیرایی و فسون.

 

چند مطلب جديد و خواندني

۱-پسر باهوش

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی . دوستدار تو پدر .
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم

۲-هیزم شکن

روزی وقتی هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رود خونه بود تبرش افتاد تو رود خونه. وقتی در حال گریه کردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه میکنی ؟ هیزم شکن گفت که تبرم در رود خانه افتاده . فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت . “ایا این تبر توست؟ ” هیزم شکن جواب داد “نه” فرشته رفت و با یک تبر نقره ای برگشت و پرسید ایا این تبر توست؟ هیزم شکن گفت:”نه” فرشته دوباره به زیر اب رفت و با تبر اهنی برگشت و پرسید ایا این تبر توست ؟ مرد جواب داد :”اره”

فرشته که صداقت مرد را دید هر سه تبر را به او داد و هیزم شکن خوشحال روانه خانه شد . یه روز وقتی داشت با زنش کنار رود خونه راه میرفت زنش افتاد تو آب . هیزم شکن دوباره گریه کرد که فرشته دوباره برگشت و پرسید چرا گریه میکنی ؟ اوه فرشته زنم افتاده تو آب ”

فرشته رفت زیر اب و با جنیفر لوپز برگشت و گفت : زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد : اره . فرشته عصبانی شد ” تو تقلب کردی این نامردیه” هیزم شکن جواب داد: اوه فرشته منو ببخش . سوء تفاهم شده میدونی اگه من به جنیفر لوپز میگفتم نه تو میرفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی و باز هم اگه به اون نه میگفتم میرفتی و زن خودم را می اوردی و من هم میگفتم اره . اونوقت تو هر سه زن را به من میدادی . اما فرشته من یه ادم فقیرم و توانایی نگهداری سه زن را ندارم به همین دلیل بود که این بار گفتم اره

۳- شيطان ونمازگزار

مردي صبح زود از خواب بيدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.

لباس پوشيد و راهي خانه خدا شد.

در راه به مسجد، مرد زمين خورد و لباسهايش کثيف شد. او بلند شد،

خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهايش را عوض کرد و دوباره راهي خانه خدا شد. در راه به مسجد و

در همان نقطه مجدداً زمين خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. يک بار ديگر لباسهايش

را عوض کرد و راهي خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردي که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسيد.

مرد پاسخ داد: (( من ديدم شما در راه به مسجد دو بار به زمين افتاديد.))،

از اين رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

مرد اول از او بطور فراوان تشکر مي کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد

ادامه مي دهند. همين که به مسجد رسيدند، مرد اول از مرد چراغ بدست

در خواست مي کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.

مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداري مي کند.

مرد اول درخواستش را دوبار ديگر تکرار مي کند و مجدداً همان جواب را مي شنود.

مرد اول سوال مي کند که چرا او نمي خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شيطان هستم.)) مرد اول با شنيدن اين جواب جا خورد.

شيطان در ادامه توضيح مي دهد:

((من شما را در راه به مسجد ديدم و اين من بودم که باعث زمين خوردن شما شدم.))

وقتي شما به خانه رفتيد، خودتان را تميز کرديد و به راهمان به مسجد برگشتيد،

خدا همه گناهان شما را بخشيد. من براي بار دوم باعث زمين خوردن شما شدم

و حتي آن هم شما را تشويق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بيشتر به راه مسجد برگشتيد.

به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشيد. من ترسيدم که اگر يک بار ديگر

باعث زمين خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشيد.

بنا براين، من سالم رسيدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.