شراب و نان و يك ديوان حافظ

چو با او مدتي بي ارتباطم
به يغما رفته لبخند و نشاطم
حياتم مرگ تدريجي برگ است
گلي پژمرده در كنج حياطم
عطش آتش به جانم كرده روشن
ز خاطر رفته عيش و انبساطم
شراب و نان و يك ديوان حافظ
شده اين روزها تنها بساطم
چو شاگردان تنبل در مدارس
چه بي برنامه بي انضباطم
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۳ ساعت ۱۲:۳۹ ب.ظ توسط حمزه (امیر)خلیلی واوسری
|