تبليغاتX
صریر

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب میهن بلاگ

قالب جوان بلاگ

قالب ایران بلاگ

قالب رویا بلاگ

قالب پرشین بلاگ

قالب بلاگ وب

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

صریر

ادبی ،سیاسی،فرهنگی و اجتماعی

پدرم ياد و نامت در دلم جاودان است

از صرير ماتم اندود قلم

مي چكد غم روي وبلاگم ولي

حكم تاريخ است و رسم روز گار

مصرع چارم بماند ! يا علي




به مناسبت دومين سالگرد كوچ پدر در 31 ارديبهشت1389

 

تو در من

       مثل آبي رودها را

تو در من

        مثل كوهي سنگ ها را

                          كجا رودي بدون آب جاريست؟!

                          كجا كوهي بدون سنگ برپاست؟!

تو در من

       مثل مستي در شرابي

تو در من

      مثل نيت در نمازي

                      مي خالي ز مستي آب بازي است!

                      نماز بي توجه حقه بازي است!

تو در من

           مثل ياقوتي صدف را

تو در من

          اوج احساسي غزل را

                           صدف بي دانه ي در گوش ماهي است!

                           غزل بي عاطفه شعر سياهي است!

تو در من

              بوي شب بوهاي باغي

تو در من

              برگ هاي سبز بيدي

                               گل شب بوي بي بو را بگو خار

                               درخت بيد بي برگي بگو دار

تو در من

      روشنايي در چراغي

تو در من

             چون شقايق در دل دشت...

                      كنون بي تو دو سالي را پدر جان

                            چو روز آخر ارديبهشتم

                 شكسته ؛ خسته ؛ بسته ؛ دل گسسته

                        كه بر ويرانه هاي دل نشسته

   تو در من

             ابتدايي ؛ انتهايي

 


نوشته شده توسط حمزه (امیر)خلیلی واوسری در دوشنبه 1391/02/25

شراب و نان و يك ديوان حافظ
 

چو با او مدتي بي ارتباطم

 

به يغما رفته لبخند و نشاطم

 

حياتم مرگ تدريجي برگ است

 

گلي پژمرده در كنج حياطم

 

عطش آتش به جانم كرده روشن

 

ز خاطر رفته عيش و انبساطم

 

شراب و نان و يك ديوان حافظ

 

شده اين روزها تنها بساطم

 

چو شاگردان تنبل در مدارس

 

چه بي برنامه  بي انضباطم

 


نوشته شده توسط حمزه (امیر)خلیلی واوسری در چهارشنبه 1391/02/13

در باره ادعاي مضحك اماراتك
 

اماراتي كه حدش يك وجب بود

دو پا از حد خود اين سوي تر كرد

چو كفتار پليدي با وقاحت

سخن هاي بدي از خويش در كرد

***

ابوموسي تبار تنبكي را

ابو موسي و تنب ما هوس شد

چو سگ پوزه به آب اندر نهاده

خليج فارس ايراني نجس شد

***

پر از باد تكبر بادكنك را

چه شد؟ بلغورهاي تازه دارد

نمي داند يكي حالي نمايد

كه بلغور تو هم اندازه دارد

***

تو آخر كيستي؟ دندان تو چيست؟

برو بنشين چو كودك سرسري كن

غلام حلقه در گوش اجانب

براي غرب وحشي نوكري كن

***

تو مي داني كه مرگت فوت ماهاست

چرا تهديد ايران مي نمايي؟

شغال خوك بازاني؛چرا تو

سخن از ملك شيران مي نمايي؟

***

برو اجداد خود را شخم مي زن

ببين غير از بيابان جايشان بود؟

ببين در ساحل درياي ايران

به حد يك سفر هم پايشان بود؟

***

ببايد مثل فردوسي دوباره

بر اين كردار گردون صد تفو كرد

به دست كودكان با سوزن و نخ

دهن هاي گشادي را رفو كرد

***

اگر چه ابلهان را پاسخ مرد

در اين دنياي پر ابله سكوت است

ولي گاهي نهيب و نعره شير

جواب زوزه و باد بروت است


نوشته شده توسط حمزه (امیر)خلیلی واوسری در پنجشنبه 1391/01/31

پيشاپيش روز همكارانم مبارك!!!!!

معلم ناراحت و خشم آگين دفتر رو روی میز کوبید و داد زد:

 سارا ...


دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت

 و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان

گفت : بله خانوم؟


معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای

سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:


چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره

 نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در

 مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!


دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به

زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش

حقوق می دن...


اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش

خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک

بخریم که شب تا صبح گریه نکنه... اونوقت... اونوقت قول

 داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من

دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت

قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین

 سارا ...


و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد . .


نوشته شده توسط حمزه (امیر)خلیلی واوسری در پنجشنبه 1391/01/17

سلام و سلامتي

 

ادب حكم مي كرد پيش از اين حتي قبل از سال به دوستان سلام و از همه آنها به خاطر كرده ها و نكرده ها عذر خواهي كنم و يا لااقل سال نو را تبريك بگويم دعوتشان كنم نوروز را با ما باشند.اما گرفتاري هاي زندگي و بي اينترنت بودن هاي مكرر در شهرستان مرا در زمره بي معرفت ها قرار داد كه بعضي از دوستان به صراحت در پيام ها و پيغام ها گفتند و به من هم رسيد.

حالا در آغازين ماه سال ۹۱ به همه دوستان عرض ادب و احترام دارم و چند نفر هم سئوالاتي در باره شعر حسنك داشتند كه حتما جواب مي دهم.

اما سال نو سال خوبي و خوشي براي همه شما دوستان ديده و نديده-ان شاالله-باشد و مطلبم را با دو شعر در وصف بهار از خيام وفريدون مشيري  به پايان مي رسانم:

(۱)

بر چهره ی گل نسيم نوروز خوش است

بر طرف چمن روی دل افروز خوش است

از دی که گذشت هر چه بگويی خوش نيست

خوش باش ومگو ز دی که امروزخوش است

(۲)

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی نوشی ز جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکویی شیشه غم را به سنگ

 


نوشته شده توسط حمزه (امیر)خلیلی واوسری در چهارشنبه 1391/01/16

حسنك وزير(4)

 به بزمي مي روم امشب

كه از آن نوحه مي آيد!

لجن جايي كه مرداران براي زنده اي جمعند

تملّق را دكان سرشار كالاهاي انساني

خدا نامي فقط بر لب

كه مي ارزد كنندش كبش قرباني!

در آن بازار نا شرعي

كه ديوارش فرو مي ريزد از آوار بي شرمي

نمي دانم چه آدابي است!!

يكي را مرگ مي جويند

ولي در مجلس مردن

همو را "مرد" مي گويند.

اگر مرد است ؛ كشتن چيست؟!

اگر خونش حلال فقه آنان است؛

بگو اين مرد گفتن چيست؟!

به غزنه مي روم امشب

به آنجايي كه بو سهل شكمباره

زصفرايي كه مي جنباند از كينه

دمادم ژاژ مي خايد

به آنجايي كه بيهقي

همان پيري كه مي خواهد به تاريخش نباشد ردّ پايي

 از دروغ و كينه و توهين

نمي دانم چرا؟- امّا-

خيانت پيشه را مومن

جنايت پيشه را غازي

چپاول كردن اموال مردم را

جهاد في سبيل الله

رخ آلوده از مُهر ريا را در شباهت ماه

به خون آغشته دستي را ستون خيمه ايران

شغالْ مرغ مردمْ خوار را در بيشه ي شيران

زره برگستوانش را صفاي دلق مي داند

انيراني شه فرهنگ قاتل را

خداي خلق مي خواند...

 


نوشته شده توسط حمزه (امیر)خلیلی واوسری در چهارشنبه 1390/12/17

حسنك وزير(3)
 

به غزنه مي روم امشب

به آن دربار محمودي

تكين زاده سبك مغزي

كه پندارش همه سنگ است و

كردارش همه ننگ است و

گفتارش همه جنگ است!

به آن از تخمه توراني ناتور

به آن بر ساز ايراني

وجودش نغمه ناجور

به آن شاهي كه مرگش جشن تاريخ است و

ايامش بسان غارها تاريك

به آن بيمار كُش دارو

به آن كارش فقط نارو

به آن زنجيره شاهاني

كه در اخلاق چون گرگند ؛ اما كسوت آهو

به درباري كه جلادش زند چون عارفان يا هو!

و جغدانش پرستوسا ميان كوچه ها كوكو

به غزنه مي روم امشب

به آن بزمي كه بر پا شد

ولي سلطان نا مسعود

تفرج را به صحرا مي زند آن روز

به آنجايي كه پيكاني بپا كردند

 تا گويند از بغداد مي آيند

به آنجايي كه بونصران بي مشكان و ميمندي

خجالت مي كشند اما

زمين آبستن درس و

زمان آبستن ترس است.

به گوش هوش در تاريخ

صداي ناله زنجير بر خاك است و پاهايي

ميان موزه ميكائيلي لرزان

تنش دراعه حبري

سرش ماليده دستاري كه اندك مايه پيدا بود...


نوشته شده توسط حمزه (امیر)خلیلی واوسری در چهارشنبه 1390/12/10

حسنك وزير(2)

 

...

به آنجايي كه در باغش

نهيب نعره ي تركان سلجوقي

شراب زندگي در كام مردم را شرنگ مرگ مي سازد

ولي با شيهه هاي كره اسبان تموچيني

هزيمت را شوند اسبان درباري

چو كشتي در دل جيحون

به آنجايي كه با ياساي چنگيزي

سمرقند و بخارا را بخار مرگ مي گيرد

هرات و كابل و خوارزم و نيشابور

وباي ترس مي آيد.

به آنجايي كه با چشمان ايراني و با سرهاي ايراني

مناره مي شود بازيچه در دستان ايلخانان بازيگوش

به آنجايي كه هولاكو

هيولا خان يغمايي

نصير الدين طوسي را وزير خويش مي سازد

كه تا با نام ايراني

به يغما بردن اموال ايراني

كلاه شرعي اش گردد.

به غزنه مي روم امشب

به آنجايي كه گر ايران همه تن بود ؛ او دل بود

به آنجايي كه دل ها را براي عشق منزل بود

در و ديوار خشتينش پر از نقاشي و خط بود و

از هر گوشه اش در گوش

صداي باربد با ساز بربط بود

به آنجايي كه در ناي نكيسايش نواي خسرواني بود

ستون بيستونش را شميم شعر شيرين بود و

فرهادي كه بي فرياد مي غريد.

...


نوشته شده توسط حمزه (امیر)خلیلی واوسری در چهارشنبه 1390/11/26

حسنك وزير(1)
سلام دوستان تازه ترين شعر با نام "حسنك وزير" را براي شنيدن و نوشتن انتقادات شما در چند قسمت مي آورم تا حوصله كنيد و بگوييد اين هم مثل بقيه...؟؟!!

 

اگر چه گفته آمد پيش از اين ؛ يك بار نه ؛ صد بار

اگر چه غصه مي افزايد اين قصه به هر انديشه از تكرار

اگر چه مثل دستان پُر پينه

شده پايم پُر از تاول

از اين شبراه نا هموار

اگر چه ذات ايراني بوَد زين ماجرا بيزار

تو هم حتي سرِ سوزن نداري با خيانت ؛كار

به غزنه مي روم امشب

تو هم فانوس ره بردار

به غزنه مي روم امشب

به آن شهر اهورايي ؛ ولي در بند اهريمن

به آن بر سَردَرُش ايران ؛ ولي در نهرهايش خون ايرانيست.

به آن از كوچه هايش بوي نان تازه مي آيد.

به آن اينك از آن باقي

مداين شرح خاقاني ؛

رباعي وصف خيامي براي كاخ بهراميست.

به آن جغرافياي عهد ساساني

كه در ناي نكيسايش نواي خسرواني بود

كه عشق شور و شيرينش كتاب مهر باني بود

به آن در موليان جوي اش

زلال جاري تاريخ زرتشتي

روان تا عهد سامانيست.....

 


نوشته شده توسط حمزه (امیر)خلیلی واوسری در چهارشنبه 1390/11/19

 

خسته ام از روز گار لعنتي

از زمستان و بهار لعنتي

گل نمي خواهم ؛ بگوييد پيش پام

كم گذارد سيم خار لعنتي


نوشته شده توسط حمزه (امیر)خلیلی واوسری در شنبه 1390/11/15

مطالب پیشین


Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by ah88khalili
Design By : wWw.Theme-Designer.Com