ادبی ،سیاسی،فرهنگی و اجتماعی
شنيده بودم كه بچه ها شوخي شوخي سنگ مي زدند و قورباغه ها راستي راستي مي مردند!!! اما هيچ فكر نمي كردم ؛ خودم بچه شوم و وقتم ؛ قورباغه كه خودم شوخي شوخي خود را مشغول كنم و وقتم راستي راستي بميرند.ا لبته اين وقت مرده ؛ مثل وقت مرده فوتبال نيست كه در پايان ؛ ثانيه هايش محاسبه شود و نگذارند براي جبران مثل تيم هاي عربي در وقت هاي اضافه(بخوانيد مرده)خود را به موش مردگي بزنند. وقت هاي من چنان مي ميرند كه دارند آينده مرا هم با خود به گور مي برند. باور نمي كنيد؟ همين الان قلم به دست بگيريد و به امر ديگران ؛در باره موضوعاتي بنويسيد كه با هزار چسب رازي هم به ژن و گروه خوني شما نمي چسبد.آن وقت آيا فكر نمي كنيد داريد وقت خود را تلف مي كنيد؟ حتماً شنيديد كه مي گويند افراد در نوشتن گاه كار دل و گاه كار گُِل مي كنند. اين كار گِل از نوع همين كارهايي است كه من اين روزها مي كنم و اي دو صد لعنت بر اين پول باد كه در قبال آن طلاي ناب ؛ يعني وقت را خفه كني!! و اين مصداق آن شعر است كه مي گويد: دست نياز چو سوي كسان مي كني دراز پل بسته اي كه بگذري از آبروي خويش حالا افتاد كه اگر مي گويم "يكي هست آيا بخارد سرم؟" ؛به خاطر چيست؟!!بزرگترين ضرري كه مي كنم ؛ اين است كه انگار با خاك رُس آميخته به كاه گِل كه ساروچ شده ؛ دريچه احساساتم به سوي منظره زيباي شعر و ادبيات را گِل گرفته اند و كمترين روزني نيست كه نوري از آن بتابد و لااقل به قلقلك هاي قلم جواب بدهم كه هي دارد به پهلويم مي زند و مي گويد: لا مسّبِ لا كردار دست از سر من بردار تو پول كلان گيري من از چه شوم پر كار؟ از بس كه مرا كردي در همرهي ات اجبار ؛ من هم شده ام چون تو با درد جنون بيمار ننويس و نكن ما را در ذهن جوان آوار من گاه خجل گردم در دست تو از كردار اي غافلِ كبك آسا اي مدعيِ هشيار! بر خيز و رهايش كن اي بار بر حمّار!!! گر آز و طمع داري بر گير يكي خود كار با آن بنويس مطلب در كذب و ريا بسيار من پاك قلم هستم كم كن تو مرا آزار بگذار بخوابم من دست از سرِ من بردار موضوعات مرتبط: مطالب فرهنگی و اجتماعی از آن روزي كه بين ما كمي سو تفاهم شد قدم تاك و دو چشم انگور و مي ؛ اشك و دلم خم شد چه دريايي براي من نگاه مهربانش بود!! ولي افسوس آن دريا تلاطم در تلاطم شد فراوان گفتمش هر شب بخواند "ان يكاد" امّا نمي دانم چه پيش آمد كه زخم از حرف مردم شد!! بگو او را اگر ديدي تو اي باد صبا هر جا دل مانند گُل خوبش ؛ اسير يك توهم شد كنون من ماندم و يك دل؛ پُر است از خاطرات او به هر كس مي رسم ؛ گويد: چرا يك نيمه ات گم شد از آن روزي كه او رفته ؛ حساب عمر دستم نيست چه روز و هفته و ماهي ؟ چه حتّي فصل چندم شد؟! موضوعات مرتبط: شعر بر زبان حرفي بجز يا نور و يا قدّوس نيست دل ولي يك ذرّه هم با نور حق مانوس نيست در شب تاريك اگر انديشه ي خورشيد هست ؛ احتياجي بر وجود حضرت فانوس نيست مشكل از عمق كم ذهنيت يك ماهي است نسبتي ورنه ميان تُنگ و اقيانوس نيست شرط از دريا گذشتن موج را ناديدن است ترس اگر از مرگ باشد ؛ خواب جز كابوس نيست هر چه در ظرف زمان خويش معنا مي شود نسل امروز آشنا با عهد دقيانوس نيست قفل آهن را كليد از جنس آهن وا كند فهم افكار ارسطو علم بطلميوس نيست خواب اگر چشم تو را محروم ديدن مي كند چاره بيداريست ؛ آري ؛ خوردن افسوس نيست دشت اگر پر سنگلاخ و پا اگر پر تاول است درنورديدن كه كار آدم مايوس نيست در مثل جور است و هند است و رسيدن تا مراد صيد مرغ خانگي را لذت طاووس نيست در ضميرت پاك باش و در مسيرت بي هراس مرد قانون را كه ترس از گشت نامحسوس نيست موضوعات مرتبط: شعر نمي دانم كه با من كرده اي اين كار را يا با خودت ؛ امّا مرا خاكستري كردي و خود را آتشي سوزان كه از تو شعله بر مي خيزد و از من غباري در فراموشي خدا لعنت كند آن را - اگر من بوده ام ؛ صد بارو بيش از اين – كه روح آسماني را زميني كرد و آلوده نمي دانم تو با خود كرده اي اين كار را يا من كه آن پيغام مرگ اندود ِ نا هنجارِ بي فرهنگ تو را در چشم من كشت و مرا در چشم تو چون بادِ سرگردانِ صحرا گردِ بي سامان اسير هرزه پويي كرد چه قيمت مي گذاري روي ماهت را؟! چه قيمت مي گذاري مردمك هاي سياهت را؟! چه قيمت مي گذاري عصمت طرز نگاهت را؟! قداست هاي آهت را؟! اگر جان است ؛ مي بخشم كه مي دانم در اين سودا مرا سود است و آسايش ولي حل كن معمّا را كدامين همنشين پستِ ناهموارِ لامذهب سبويت را تهي كرد و به جاي دُرد انگوري؛ هلاهل در تو مي ريزد كدامين خارِ بي مقدارِ لاكردار تو را چون ماهي مرده ميان حوض نقاشي خوراك گربه مي داند؟! و در گوش تو مي خواند تو كالايي و هر چه بيشتر خود را بيارايي فراوان مشتري داري؟! تو بر بالاي اين هفت آسمان ماهي براي كودكان تشنه ي حافظ تو مشروح غزل هايي نه حوض بسته ي ماهي كه دريايي تو فرخزادِ سيميني تو قُزداري ؛ تو پرويني تو ميترايي ؛ تو ناهيدي ولي افسوس و صد افسوس آن افسون رمّالي يقين آباد جانت را به ترديدي فرو آورد و اينك زير آوارش من و انبوهي از گلگشت هاي عصر يك شنبه تو را در خويش مي جوييم و مي گوييم: به هر پيچ سرُ زلفت حيا آواز مي خواند خدا حافظ نمي گويم كه فال حافظ شيرازمي گويد گل پژمرده از سرما نمي ميرد بهار ديگري از كوچه بن بست مي آيد براي من ؛ براي خود براي هر دوي ما باز مي خواند موضوعات مرتبط: شعر ناگهان يك روز من حلّ المسايل مي شوم ناقصم اين روزها ؛ آن روز كامل مي شوم تا به تا ؛ افتان و خيزان رو به سوي سرنوشت فارغ از انديشه ي درد مفاصل مي شوم شك ؛ يقين قطعي و ترديد؛ باور مي شود افضل الفضّال در جمع فضايل مي شوم عشق اگر غفلت ز خويش و اشتياق زندگيست از سر مشتاقي اين عشق غافل مي شوم وام را مي گويم اين فكر و خيال خام را او اگر حاصل شود ؛ من نيز حاصل مي شوم ملّي و ملّت ؛ تجارت ؛ مسكن و انصار و تات بانك نه ؛ تانكند و من در قسط باطل مي شوم دادن "كامزد !!!" بالا جهل مي باشد ؛ ولي من نياز آلوده ام ؛ جهّال جاهل مي شوم گر كسي ضامن شود پردازش اقساط را من به يار خويشتن در عشق نايل مي شوم گر چه مي دانم كسي را جرئت اين كار نيست نااميد از وصل اين زيباي خوشگل مي شوم بي وصالش نا گهان يك روز از بالاي قبر در كفن سوي لحد با كلّه مايل مي شوم در ميان مويه هر كس ضامن من مي شود ناقصم اين روزها ؛ آن روز كامل مي شوم موضوعات مرتبط: شعر دوباره به سال هاي دانشكده مي روم و اين بار به جاي شور و شعف با آه و افسوس خيالم را مي گيرم و از پل مديريت راه مي افتم و از سربالايي مي گذرم و وارد دانشكده مي شوم و به بيست سال پيش بر مي گردم كه استادي با سن بالا در حياط دانشكده و زير بيد مجنون گروهي از جوانان را جمع مي كرد تا با استفاده از فرصت زنگ تفريح آموخته هايش را به دانشجويانش مي داد. واقعاً نمي دانستم ايشان دانش آموخته فلسفه است ؛ چون واقغاً سر آمد استادان ادبيات هم در تدريس و هم در كتاب ها مخصوصاً با نگاه زيبا شناختي بود. محمود عبادیان ( 1 فروردین ۱۳۰۷ - ۱۲ فروردین ۱۳۹۲ در تهران) استاد بازنشستهٔ گروه فلسفه دانشگاه علامه طباطبایی، عضو هیئت علمی دانشگاه مفید قم و عضو گروه فلسفه فرهنگستان هنر ایران بود. او دوره دکترای «تاریخ فلسفه عمومی» را در دانشگاه چارلز پراگ (۱۹۶۱) و و دکترای «فلسفه کلاسیک آلمان» را در دانشگاه هامبورگ (۱۹۷۸) گذراند.دکتر محمود عبادیان از جمله چهرههای دانشگاهی بود که سابقه مبارزاتی هم داشت. وی بیش از ۳۰ عنوان کتاب فلسفی و ادبی را ترجمه یا تألیف کرده است. دکتر محمود عبادیان علاقه ای خاص به متون کهن و زبان و ادبیات فارسی داشت. پس از بازگشت به ایران و در دوران تدریس در دانشکده ادبیات علامه طباطبایی تصمیم گرفت از دیدگاه زیباشناسی روی این آثار کار کند. ابتدا رساله ای درباره حافظ نوشت با عنوان «آنچه خوبان همه دارند» و پس از آن نیز درباره تکوین غزل و نقش سعدی و نیز سنت و نوآوری فردوسی در حماسه سرایی کتابهایی منتشر کرد. ادبیات معاصر فارسی هم از زمینه هایی بود که صاحبنظرانه و پیگیر آثار و مباحث آن را مطالعه و طرح می کرد. وی تمایل داشت این پژوهش ها را به شکل خمسه ای در کنار رساله هایی درباره خیام و مولوی جمع آوری کند، ولی در دو دهه پایانی عمرش بیشتر بر فلسفه متمرکز شد. به بیان دیگر وی از سال ۶۳ تا ۶۹ ادبیات درس میداد و در سال ۷۰ با کمک دکتر دادبه و دکتر کاشانی و استادی دیگر گروه فلسفه دانشگاه علامه را تشکیل دادند و پس از آن عمده فعالیتش بر تدریس فلسفه غرب و ترجمه آثار مهمی در این زمینه می گذشت. وی دوره ای نیز برای تدریس فلسفه به دانشگاه مفید قم می رفت. دانشجویان وی در دانشکده زبان و ادبیات فارسی دانشگاه علامه طباطبایی بویژه در سالهای پایانی دهه شصت، امروزه از پژوهشگران و استادان این رشته هستند و نقش دکتر عبادیان در شکل دهی به نگرش نقادانه ادبی و دیدگاه های زیبایی شناسانه و جامعه شناسانه در آثار آنان انکار نشدنی ست. علاوه بر اینها از آنجا که در دانشگاه هامبورگ اوستایی خوانده بود و به سایر زبان های باستانی آشنایی داشت، چندی نیز برای دانشجویان زبانهای باستانی تدریس می کرد. وی در این زمینه میگفت: "ما باید سه رشته را در مقطع دکتری در هامبورگ دنبال میکردیم که شامل دو رشته اصلی و یک رشته فرعی میشد. من زبانهای باستانی و فلسفه را به عنوان رشتههای اصلی انتخاب کردم و با استادی به نام «امریک» که استاد زبانهای هندواروپایی است اوستا کار میکردم. در دانشگاه من فارسی باستان، پهلوی و اوستایی را درس میدادم و سعی میکردم به دانشجویان بگویم آنها را حرفنویسی کنند. به دانشجویان میگفتم الان از هر اروپایی که بپرسید میداند اوستایی چه زبانی است و میتواند یک توضیح دقیق بدهد در حالی که ما خیلی کم میدانیم. اما دانشجویان ایرانی رشته زبان باستان خیلی کم زیر بار میرفتند و من هم بعد از مدتی خسته شدم و این کار را رها کردم." او همچنین به تئاتر، سینما، موسیقی و هنرهای دیگر نیز علاقه داشت و از دیدگاه زیبایی شناسی و فلسفه هنر نگرشی خاص به این مباحث داشت. موضوعات مرتبط: مطالب فرهنگی و اجتماعی
همانطور که پیشینه ی جشن نوروز را از زمان جمشید می دانند درباره ی سیزده به در (سیزده بدر) هم روایت هست که :«... جمشید، شاه پیشدادی، روز سیزده نوروز را در صحرای سبز و خرم خیمه و خرگاه بر پا می کند و بارعام می دهد و چندین سال متوالی این کار را انجام می دهد که در نتیجه این مراسم در ایران زمین به صورت سنت و آیین درمی آید و ایرانیان از آن پس سیزده بدر را بیرون از خانه در کنار چشمه سارها و دامن طبیعت برگزار می کنند ...» اما برای بررسی دیرینگی جشن سیزده بدر از روی منابع مکتوب، تمامی منابع مربوط به دوران قاجار می باشند و گزارش به برگزاری سیزده به در در فروردین یا صفر داده اند، از همین رو برخی پژوهشگران پنداشته اند که این جشن بیش از یکی دو سده دیرینگی ندارد اما با دقت بیشتر در می یابیم که شواهدی برای دیرینگی این جشن وجود دارد. همانطور که پیش از این گفته آمد، تنوع و گوناگونی شیوه های برگزاری یک آیین، و دامنه ی گسترش فراخ تر یک باور در میان مردمان، بر پایه ی قواعد مردم شناسی و فرهنگ عامه، نشان دهنده ی دیرینگی زیاد آن است. همچنین مراسم مشابه ای که به موجب کتیبه های سومری و بابلی از آن آگاهی داریم، آیین های سال نو در سومر با نام «زگموگ» و در بابل با نام «آکیتو» دوازده روز به درازا می کشیده و در روز سیزدهم جشنی در آغوش طبیعت برگزار می شده. بدین ترتیب تصور می شود که سیزده بدر دارای سابقه ای دست کم چهار هزار ساله است. شیوه های برگزاری این جشن و همچنین مراسم و آداب این روز بسیار متفاوت و گسترده می باشد که در اینجا به تفصیل نمی توان به آنها پرداخت، اما همانطور که می دانیم سیزدهم فروردین تیشتر روز می باشد و آغاز نیمسال دوم زراعی، و مردمان ایرانی برای نیایش و گرامیداشت تیشتر، ایزد باران آور و نوید بخش سال نیک به کشتزارها و مزارع خود می رفتند و در زمین تازه روییده و سرسبز و آکنده از انبوه گل و گیاهان صحرایی به شادی و ترانه سرایی و پایکوبی می پرداختند و از گردآوری سبزه های صحرایی و پختن آش و خوراکی های ویژه غافل نمی شدند. علاوه بر این ها آیین های سیزده بدر مانند چهارشنبه سوری و نوروز، پر شمار، زیبا و دوست داشتنی است، بازی های گروهی، ترانه ها و رقص های دسته جمعی، گردآوری گیاهان صحرایی، خوراک پزی های عمومی، بادبادک پرانی، سوارکاری، نمایش های شاد، هماوردجویی جوانان، آب پاشی و آب بازی بخشی از این آیین هاست که ریشه در باورها و فرهنگ اساطیری دارند. از جمله شادی کردن و خندیدن به معنی فروریختن اندیشه های پلید و تیره، روبوسی نماد آشتی، به آب سپردن سبزه ی سفره ی نوروزی نشانه ی هدیه دادن به ایزد آب «آناهیتا» و گره زدن علف برای شاهد قرار دادن مادر طبیعت در پیوند میان زن و مرد، ایجاد مسابقه های اسب دوانی که یادآور کشمکش ایزد باران و دیو خشک سالی است. علف گره زدن افسانه ی آفرینش در ایران باستان و موضوع نخستین بشر و نخستین شاه و دانستن روایاتی درباره ی «کیومرث» دارای اهمیت زیادی است، در «اوستا» چندین بار از کیومرث سخن به میان آمده و او را نخستین پادشاه و نیز نخستین بشر نامیده است. گفته های «حمزه ی اصفهانی» در کتاب «سِنی ملوک الارض و الانبیاء» صفحه های 23 تا 29 و گفته های «مسعودی» در کتاب «مروج الذهب» جلد دوم صفحه های 110 و 111 و «بیرونی» در کتاب «آثار الباقیه» بر پایه ی همان آگاهی است که در منبع پهلوی وجود دارد که :«مَشیه» و «مَشیانه» که دختر و پسر دو قلوی کیومرث بودند، روز سیزدهم فروردین برای نخستین بار در جهان با هم ازدواج کردند. در آن زمان چون عقد و نکاحی شناخته نشده بود ! آن دو به وسیله ی گره زدن دو شاخه ی «موُرد»، پایه ی ازدواج خود را بنا نهادند و چون ایرانیان باستان از این راز به خوبی آگاهی داشتند، آن مراسم را به ویژه دختران و پسران دم بخت انجام می دادند، امروزه نیز دختران و پسران برای بستن پیمان زناشویی، نیت می کنند و علف گره می زنند. این رسم از زمان «کیانیان» تقریبا فراموش شد و در زمان «هخامنشیان» دوباره آغاز شد و تا امروز باقی مانده است. در کتاب «مُجمل التواریخ» چنین آمده است : «اول مردی که به زمین ظاهر شد، پارسیان آن را «گل شاه» نامیدند، زیرا که پادشاهی او الا بر گل نبود، پس پسر و دختری از او ماند که مشیه و مشیانه نام گرفتند و روز سیزده نوروز با هم ازدواج کردند و در مدت پنجاه سال هیجده فرزند بوجود آوردند و چون مُردند، جهان نود و چهار سال بی پادشاه بماند» همانگونه که شباهتی بین چارشنبه سوری و نوروز امروزی متداول در تهران و شهرهای بزرگ، با شیوه های اصیل و کهن آن وجود ندارد، سیزده بدر امروزی نیز تنها نامی از یک جشن کهن را برخود داشته و هیچ شباهتی به آیین کهن و یادگار نیاکان ما ندارد. نحوه ی اجرای این جشن، مانند بسیاری از دیگر آیین های ایرانی، عمیقا از شیوه ی اصیل و باستانی خود دور شده است و به شکل فعلی آن، دارای سابقه ی تاریخی در ایران نیست. اگر در گذشته مادران و پدران ما، سبزه های نوروزی خود را در این روز به صحرا می برده و برای احترام به زمین و گیاه، آن را در آغوش زمین می کاشته اند، امروزه ما آن را به سوی یکدیگر پرتاب می کنیم و تکه تکه اش می کنیم. سیزده بدرِ پیشینیان ما، روزی برای ستایش و دعا برای طلب باران فراوان در سال پیش رو، برای گرامیداشت و پاکیزگی طبیعت و مظاهر آن، و زیست بوم مقدس آنان بوده است. در حالی که امروزه روز ویرانی و تباهی طبیعت است! موضوعات مرتبط: مطالب فرهنگی و اجتماعی نجمه زارع شاعري كه در ۲۹ آذر سال1361 در كازرون به دنيا آمد و دوران دبستان را در مدرسهی «اوسطی» قم گذراند و دوران راهنمایی و دبیرستان را به ترتیب در مدارس «نرجسیه» و «شهدای چهارمردان» پشت سر گذاشت. طی سالهای 79 تا 81 در دانشگاه همدان به تحصیل در رشتهی عمران پرداخت . فارغ التحصيل رشته عمران دانشگاه همدان بود و در 20 كنگره سراسري شعر كشور به عنوان نفر برگزيده انتخاب و معرفي شده بود. بالاخره در 31 شهريور 1384 در بيمارستان گلپايگاني قم پس از آن كه در اثر تزريق داروي بيهوشي چند روز دچار مرگ مغزي بود در اوج جواني درگذشت خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه بر دوش تو نهاده شود باری از گناه گفتم: گناه کردم اگر عاشقت شدم.... گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه! سخت است این که دل بکنم از تو، از خودم بالا گرفته ام سر خود را اگرچه عشق دارند پیله های دلم درد می کشند موضوعات مرتبط: شعر سرانجام گذشت، با همه خوبيها و بديها، با همه كش و قوسهايي كه هم خودش داشت و هم ديگران در آن ايجاد كردند. سال 1391 را ميگويم. سالي كه نيمه اول آن برايم مثل نيمه دوم سال 90 بود و نيمه دوم آن، مانند نيمه اول سال 90!! آري معكوس و وارونه مثل لامپي كه از سقف خانه آويزان است و خاموش و روشن شدن آن در دست يك نفر كه بايد به ديوار بمالد!! سه ماه بهار امسال در شوك اتفاقات پارسال بودم و در تابستان سعي ميكردم خودم را به مسائل وفق بدهم، هرچند تعطيلات و سفرهاي خانوادگي و استراحتهاي ييلاقي كمتر فرصت ميدادند ناراحتيها احاطهام كنند. با زمزمه پاييز ردّ پاهاي ناخوشايند هر لحظه بيشتر و بيشتر به گوش ميرسيد، به گونهاي كه دوستان آموزش متوسطه با صراحت عذر مرا از تدريس در مقطع خودم خواستند و يك طرفه مرا به مقطع ابتدايي ارسال كردند! تا پس از 25 سال؛ شيوه تدريس آب- بابا را هم ياد بگيرم كه اين هم برايم «دولت مستعجل» بود. چون خيلي زود اعلام فرمودند كه جنابعالي با اين اندام ورزشي، كشته مرده تدريس تربيت بدني هستي و مرا به «دبستان شهيد دهقان» فرستادند. با زبان بي زباني به من فهماندند كه «آقا برو گم شو» من هم رفتم و گم شدم. فعلاً يك سال در آموزش و پرورش نيستم تا ببينم چه ميشود. با اين حساب سه ماه پاييز و به دنبال آن سه ما زمستان من _- به جز اين چند روزي كه باقي مانده-_در قراردادهاي ويراستاري با چند انتشارات و به تبع آن هفتهاي دو شب به طور كامل در كوپههاي قطار گذشت و آخرين بليط در سال 91 هم روز دوشنبه باطل ميشود. اما از لحاظ كار دل، چه بگويم كه هيچ نكردم جز مرتب كردن ورق پارههاي چندين ساله شعر و داستان كه قصد دارم اگر دلار سايه مرحمتنش را از چاپ و نشر بردارد، در سال آتي يكي دو تا مجموعه به بازار بفرستم تا هم بخرند و هم بخورم. از اتفاقات بد امسال، كوچ ناگهاني بسياري از بستگان دور و نزديك، به ويژه حاجيه خانم عاليه بهزاد كلايي بود كه پنج روز مانده به عيد، چهلمش بود و مرگ پسرداييام، حاج منصور بابادوست و مرگ چند نفر ديگر در شهابالدين و واوسر. در دوستيابي امسال طريق معكوس ميپيمودم، نه تنها عزيزي نيافتم كه يكي از بهترين عزيزانم را به خاطر يك سوءتفاهم از دست دادم كه حتي غزلي با مطلع زير هم نتوانست آتش درون من و آتش بدبيني او را خاموش كند: از آن روزي كه بين ما كمي سوءتفاهم شد قدم تاك و رخم زرد و شرابم اشك و دل خم شد در خانواده؛ سال نا آرامي داشتيم با سونامي هاي گاه گاهي و اضطرابهاي پيدرپي و ابهامي كه بگذاريد باز هم مبهم بماند. دلم براي دانشآموزانم؛ هم تنگ شده و هم ميسوزد. مخصوصاً كساني كه امسال كنكور داشتند و كاش ميتوانستم روال تستزني اول، دوم و سوم سالهاي گذشته را با آنان تكميل ميكردم كه نشد، البته پيگري كردم و امسال معلمي بهتر از من دارند و انشاءالله سال ديگر دانشجو خواهند شد. در دلكده هم خبري نيست، جز پيامهاي هر از چند گاه دلسردي و البته دلگرم به آينده كه «مستي بعد از شراب» دستانش پيالههاي پيدرپي است، با همه غلغلهاي كه در سبوي دلش برپاست. حالا سال تمام ميشود و من تا سال آينده كه نميدانم چه ميشود، مطالب تازهاي نخواهم داشت، جز غزلي كه اين روزها ميآيد و نميآيد: اجل با دستهاي خويش آورد براي جام جانم بادهي درد نميدانم در آن تاريكي شب به كنج خلوت ما، غم چه ميكرد!! شبي چون چاه دوري تنگ و تاريك سحرگاهان به ناگه سر برآورد من و او را به خواب نيمه شب برد رخ او مثل رُز، من چهرهام زرد زليخا گرم رفتن بود و يوسف كنار بستر او با دلي سرد صدا ميزد نرو عاليه ي عشق دلم خسته، پرستارا تو برگرد ولي عاليه رفت و در غم او نشسته بر تن آيينهام گرد كنون از او برايم خاطراتيست كه پنجاه سال او زن بود و من مرد اميرا سرنوشت گل همين است تو و عمرتو و اين بازي نرد موضوعات مرتبط: شعر در ميانسالي دو باره در دلم قصه ي شوريدگي تكرار شد باز هم چشم سياه يك نفر در من و در ذهن من آوار شد يك نفر ترسايي صنعان گريز دين و دنياي مرا بر باد داد شكوه كردم در جواب من سرود بي وفا دايم خراب آباد باد بي وفايي چيست آخر معني اش؟ بي خيال عاشقي ها نيست ؟ هست مثل تو معشوقه در دنياي ما قاتل روز جواني كيست ؟ هست ؟ با تو عمرم در گذشت روزگار مست از عيد پياپي بوده است دست دل در دفع زخم چشم ها مثل باران حاتم طي بوده است اندك اندك از بهار زندگي روزهاي آخر خرداد رفت فصل تابستان و پاييز فراق آمد و در ناگهان بر باد رفت اينك اينجا در زمستان غمش با گوزن چشم هايش زنده ام نيست او تا باز هم ثابت كنم در ميانسالي از او آكنده ام بارش سنگين برف دوري اش از سر و صورت سياهي را ربود دل به دريا ؛ رفتم اما ديده ام هجرت از من آب و ماهي را ربود مدتي زير درخت زندگي مانده ام ؛ شايد به قدر يك سده رفته ام در خاطرات خويشتن روزهاي آبي دانشكده بيد مجنون و من و او؛ هر سه تا پا به سن گشتيم و قدري خم شديم او نشد حوا ؛ ولي مجنون و من در هبوط زندگي آدم شديم شكوه مي كرد او به نامردي گرفت مثل رهزن حال او را زندگي با دو بره پر كشيد از باغ شهر تا نبندد بال او را زندگي نا كجا آباد اينك از تنش مي كشد لا جرعه هاي تاك را كاش او آنجا به ياد من دمي مست گرداند هواي خاك را خشك شد دريا براي بخت من ساحلش مرگ آفرين و سوت و كور همنشين خاطراتم بعد از اين آه سردي هست و چشماني نمور بي تو اينجا در نفس ها جاري است ردّ پاي سرد و سنگين اجل قالب شعرم چو دل شد پار پار يعني اي آذر نمي آيد غزل موضوعات مرتبط: شعر




![]()



.jpg)
از این نفس کشیدن اجباری، از گناه
یک عمر ریخت بر سرم آواری از گناه
باید دوباره زاده شوم - عاری از گناه -

| قالب ساز آنلاین |



